الشيخ علي المشكيني
23
تفسير روان (فارسى)
برادرانش به امر يعقوبِ پدر براى دريافت قوت خود از كنعان سوار بر شترانى به سوى سلطان مصر روانه شدند تا آن گاه كه همه بردهوار در حضور عزيز مقتدر مصر ايستادند . آنها عزيز را نشناختند و عزيز آنها را شناخت و به آنان چنين گفت : هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنتُمْ جَاهِلُونَ [ يوسف ، 89 ] و اين حال بود كه خدا آن را در چاه به يوسف پيامبر وحى فرمود . وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ در حالى كه آنها درك نمىكنند . يعنى اى يوسف ، الآن آنها از زشتى كار خود و رتبه ومقام معنوى تو و آيندهء قدرت و سلطنت الهى و ظاهرى تو اطلاع ندارند . و ممكن است مراد اين باشد كه آن روز كه در برابر تو مىايستند و تو از رفتارشان با يوسف پرس و جو مىكنى ، در آن حال تو را نمىشناسند . بايد دانست كه اين آيه بيش از اين دلالت ندارد كه يوسف در آن زمان كه به حد بلوغ نرسيده بود منصب نبوت داشت . و ممكن است مبدأ نبوت از آن زمان بوده كه خواب ديد و آن را به پدر بزرگوارش نقل نمود و پدر ، آن را به كلام وَ كَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ تأييد كرد . و احتمال اين كه آغاز پيامبريش ، همان وحى در چاه و اخبار از حال برادران باشد مستبعد است ، زيرا آغاز پيامبرى ، تشريفات خاص الهى دارد . وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً يَبْكُونَ يعنى : و برادران يوسف ، شامگاهان در حالى كه گريه مىكردند نزد پدرشان آمدند . اينان همان گروه يازده نفرى هستند كه بامداد همان روز از پيش پدر با خوشحالى رفتند . و گفته شده : چون هنگام ورود با گريههاى دسته جمعى خاص به خانه نزديك شدند ، يعقوب پيامبر سراسيمه از خانه بيرون شتافت و به استقبال آنها رفته ، از سبب گريه و از يوسف خويش سؤال نمود . قَالُوا يَاأَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِندَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ يعنى : آنها گفتند : اى پدر ما ، در آن محل كه رحل اقامت افكنديم و اسباب و وسايل سفر بر زمين نهاديم و آرام شديم ، ما ده نفرى به سراغ مسابقه رفتيم يعنى مسابقهء با شتر يا اسبدوانى يا مسابقهء دو يا تيراندازى ، و يوسف را نزد متاع و وسايل خود رها كرديم و